رادوینرادوین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

رادوین پادشاه کوچک

مامان نگران

پسر قشنگ مامان اینروزا من و باباتو کمی نگران کردی. چون  چهار روز میشه که جز شیر چیز دیگه ای نخوردی و این برای تو که بیشتر از یه سال داری اصلا  کافی نیست. برای همین کمتر از نیم ساعت گرسنه ات میشه و گریه و لجبازی میکنی.تا شیر هم  نخوری آروم نمیشی. تا حالا هم هیچ ترفندی کارساز نشده برات. هر روز چند نوع غذا برات درست میکنم اما تو اصلا حاضر نیستی بهشون نگاه کنی . دیروز هم که یه دسته گل جدید به آب دادی . طبق روال همیشه که بطری های آب معدنی از دستت آرامش ندارن ،یکیشونو باز کردی و کف آشپزخونه و قالیچه وسط و ریر کابینت ها پر آب شده بود . مونده بودم  چیکار کنم؟  خدا کنه وقتی پست بعدی رو برات مینویسم ،دیگه از غذا...
13 خرداد 1391

مهارت ایستادن

                                            رادوین گل ما !  یکی دو روزیه که میتونی بدون کمک برای مدتی بایستی . و وقتی ایستادی ، دست میزنیم و بهت میگیم : یه کم دیگه ،  یه کم دیگه    ، تو تلاش میکنی که بتونی بیشتر  بایستی و این برای من  و بابایی خیلی خوشحال کننده است.  چون دیگه میخوای راه بیافتی و راس راستی به به دنیای ما قدم بداری. تبریک میگم عسلکم!!! امروز به هم بردمت خونه خاله...
6 خرداد 1391

این روزها با رادوین

سلام پسر ناز و قشنگم!  این روزا کارهایی میکنی که برا ما بزرگتر ها کمی ناخوشاینده و  اسمش رو هم گداششتیم خرابکاری  البته تو حق داری هر چیز جدیدرو تجربه کنی!!! همین جمعه که منو بابایی داشتیم کمد رو مرتب میکردیم ، تا ازت قافل شدیم ، یه قوطی 800 میل افتر شیو رو انداخی و شکستن قوطی همانا و همه اش ریختن اون مایع روی قالیچه و  سرامیک همان!!! هم از دستت  هم . بالاخره حسابی از خجالت تعطیلی بابا در اومدی . تا آخر شب داشتیم میشستیم و با سشوار خشکش میکردیم. آخه عزیزم    اینجا تو کیش با این شرجی بالا مگه به راحتی چیزی خشک میشه ؟ فدات بشم!!!!!!!!!!!!!! ...
3 خرداد 1391

ادامه بهار در بهار آمدنت...

  هفت روزگی طلوع زیبای عمرت  در کنار غروب کیش بردیمت تا شروعی باشه برای آشنایی تو با زیبایی های کیش واقعا برای من و بابای خوبت اینبار غروب کیش لذت چند برابری داشت.     ...
3 خرداد 1391

بدون عنوان

رادوین عزیزم ! از کارهای بامزه ای که انجام میدادی، حدود 4 تا 6 ماه که بودی، یکیش این بود که موقع خوابیدن  اگه من حواسم نبود که برات لالایی بخونم. یه جوری برا خودت آهنگین میخوندی  درواقع برا خودت لالایی میگفتی.   بزرگتر که شدی ،با همه چیز بازی میکردی، جز اسباب بازی های خودت. مثلا انواع ظرف ماست، قوطی های نوشابه، کمربند بابایی، هندوانه و ...که در پستهای بعدی سعی میکنم عکسهاشو بذارم ...
30 ارديبهشت 1391

بهار در بهار آمدنت...

 ناز گل مادر خلاصه ای از خاطرات این یک سال رو برات تو  چند پست میذارم  ولی از این به بعد سعی میکنم  زود  به زود به روزش کنم. عزیز قشنگم تو روز 22 اردیبهشت سال 90 ، بیمارستان کیش و توسط خانم دکتر سیمین شرفی و با عمل سزازین چشم به این دنیا باز کردی. یادم میاد که اون روز پنجشنبه بود. بابا کامیار و مادر جون توی اون روزها کمک من بودن تا بتونم زودتر سر پا بشم و به تو بهتر رسیدگی کنم . که از هردوشون تشکر میکنم.  11روز بعد از تولدت مامان جون رفتن و من موندم و تو  بابایی. هیچوقت یادم نمیره که زردی نوزادیت هرچند زیاد بالا نبود اما حدود دو ماه طول کشید تا رفع بشه. توی این مدت خیلی اذیت شدی چون دکترا همه ا...
30 ارديبهشت 1391